منوچهر خان حكيم

303

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

زندان بمانم ؟ پس شما با اسكندر قرار كنيد كه : هرگاه تو دفع غياثان را بكنى ، ما تو را به شهر راه مىدهيم . پس قاصد برگرديد . در آن‌وقت ديو بر سر راه قاصد آمده آن شخص را پيش طلبيد و گفت : راست بگو چه كار با جهان شاه داشتى ؟ آن مرد مضطرب شده ، ديو گفت كه : اگر راست گفتى از من به تو ضررى نخواهد رسيد و اگر دروغ‌گويى به ضرب ناخن تمام اعضاى تو را پاره‌پاره كنم . آن مرد گفت كه : اى پهلوان ! راستى آن است كه اسكندر پادشاه از بيابان قضا و قدر بيرون آمده ، با دريايى لشكر به دشت سرانديب آمده . پس كدخدايان مرا به خدمت پادشاه فرستادند كه با او صلح كنيم يا حرب ؛ جهان شاه گفت كه : امروز صاحب ما و شما غياثان است هرچه او فرمايد چنان كنيد . غياثان گفت كه : برو مردم شهر را ( 196 ) بگو كه اگر مىخواهيد كه من اسكندر را نگذارم كه داخل شهر شما شود ، پس مىبايد كه هر روز پنج كس از جهت من بفرستيد ؛ چرا كه من تازه از طلسم بيرون آمده‌ام و گرسنگى بسيارى [ دارم ] ، سه نفر مرا كافى نيست . پس آن مرد را مرخص نموده ، از كوه فرود آمده متوجّه شهر شد و پيغام غياثان را گفت و آنچه جهان شاه گفته بود فراموش كرد . كدخدايان باهم صلاح ديدند كه : اگر ما هرروز پنج كس را به غياثان دهيم ، بهتر از آن‌كه در يك روز چندين كس از مردم ما در دست اسكندر و سپاهش كشته شوند . جمله اتفاق كردند ، هرروز پنج نفر آدم را با هفت خيك شراب به نزد غياثان فرستند . پس روز ديگر آن مقررى را فرستادند . چون ديو لعين آن طعمهء كثير را ديد ، خرّم شد و گفت كه برو به مردم شهر بگو كه اكنون خاطر خود را جمع داريد كه به من رسيد كه به زودى دولت اسكندر را سرنگون خواهم كرد . القصّه ، هرروز آن خوراك را از براى او مىفرستادند و آن حرامزاده سه تن را مىخورد ، دو نفر را براى خود در بند مىكشيد و ذخيره مىكرد . اما اسكندر داخل دشت سرانديب شد و فرمود تا سقلاب خان چينى قدم در نقاره‌خانه نهاد و هفده من دوال را بر طبل افلاطونى فرو كوفت كه صداى صاحبقران صاحبقرانى به گوش اهل آن ملك رسيدن گرفت و از بيم صداى آن نزديك بود كه زهره در ملك بدن